خاطره ای بسیار خواندنی از نحوه شهادت شهید طلبه داوود صارمی
دوشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۳۳
وقتي بالاي سر او رسيديم فقط يا مهدي و يا حسين مي گفت و با وجود زخمهاي ناجور مدام ذكر مي گفت

شهيد داوود صارمي در سال 1345 در روستاي توده زن از توابع بروجرد از پدر و مادری مومن بدنيا آمد و دوران كودكي او همچون ديگر كودكان در روستا همراه با طبيعت سپري گشت.

دوران ابتدايي را در روستاي خود به پايان رساند و اما جهت ادامه تحصيل در مقطع راهنمايي مجبور بود به روستاي مجاور كه در سه كيلومتري فاصله داشت رفت و آمد كند و او يك دانش آموز متوسط بود اما ايمان نوع دوستي و صميميت وي از برجستگي هاي ايشان بود و پس از طي دوران راهنمايي مدت دو سال هم مقطع دبيرستان را پشت سر گذاشت اما با رسيدن به سن تكليف و آگاهي از مكتب جان بخش اسلام درس را رها كرد و در حوزه علميه امام صادق علیه السلام بروجرد بعنوان طلبه به سلك روحانيت پيوست و نزد اساتيدي چون آيت الله صاحب الزمانی از فضلاي اين شهر و ديگر علما به كسب معارف اسلامي پرداخت.

پيشرفت وي در علوم ديني چشمگير بود و مورد تشويق اساتيد قرار گرفت و مدتي هم در حوزه علميه آشتيان طي نمود وي اينك وظيفه خود را در حضور در جبهه هاي حق عليه باطل مي ديد و در سال 63 به كاروان راهيان كربلا پيوست و در تيپ 72 محرم فعاليت رزمي تبليغي خود را آغاز نمود و تا اينكه در تاريخ بیست و سوم خردادماه 1363در منطقه پاوه مورد اصابت آر پی جی قرار گرفت و به شهادت نائل گشت.


خاطره ای بسیار خواندنی از نحوه شهادت شهید طلبه داوود صارمی

طلبه شهيد داوود صارمي قبل از اينكه به جبهه برويم چندين بار به او گفتم تو سعي كن درس خود را خوب بخواني و جبهه حالا وقت داري ولي ايشان مي گفتند:درس حوزه را هميشه هست ولي ممكن است جنگ تمام شود و من نتوانم به جبهه بروم،تا اينكه با هم به جبهه اعزام شديم ،وقتي  به جبهه مي رفتيم هميشه يك تبسمي بر لب داشت و مدام ذكر مي گفت و كمتر حرف مي زد .

بعد از اينكه از اهواز به طرف آبادان مي رفتيم ،خوشحالی را در چهره او مي ديديم .

بعد  به او گفتم چه خبر است اينقدر بشاش هستي و گفت:به اين دليل با رضايت پدر و مادرم به جبهه آمده ام.حالتي بسيار معنوي پيدا كرده ام وقتي كه به آبادان رسيديم بسيار خوشحال شده بو  و میگفت بالاخره ما هم به كربلاي جبهه هاي جنگ خواهيم رسيد.

حدود دو هفته در آبادان بوديم و چون قرار بود كه عمليلات بشود مدام با بسيجيان در مورد حركات ورزشي و دو ميداني كار مي كردند.بيشتر اوقات قرآن صبحگاهي را برادر داوود صارمي مي خواندن از سوره هایی انتخاب مي كرد  سجده داشتند و بعد از تمام شدن چند آيه كه مي خواندند سجده مي كردند و بعضي از بسيجيان به او مي گفتند كه چرا سوره اي سجده دارد و مي خواني چون ما بايد همه سجده كنيم كه در جواب به آنها مي گفتند من كه سجده كنم كفاف مي دهد و ديگر نيازي به سجده هاي همگي ندارد.

يك شب در جلوي سنگر و در خط مقدم كه داشتند نماز مغرب را مي خواندن يك گلوله در جلوي سنگر منفجر شد و كه يكي از تركشهاي آن بدست طلبه شهيد برخورد كرد كه خون از آن جاري شد و نماز خود را ادامه داد و در حالي كه خون از دست او مي رفت كه بعد از سلام نماز تمام شد دست او را بستيم و گفتيم به پشت جبهه برو براي پانسمان دستت،قبول نكرد و گفت حالا كه خودم دوست دارم برگرديم اصلاً بر نمي گردم.

يك هفته بعد در حالي كه عراقيها آب را رها كردن و قسمت طلايه كانال ديده باني و كمين ايران پر شده بود و غيره چون منطقه حساس بود و فرمانده خط كه مردي بسيار خوب بود گفتند بايد كانال را و كمين را دوباره باز ساری کنیم،همه بسيجيان آمادگي خود را اعلام كردند و شب و روز كار كرديم شب كار كردن راحت بود ولي روز خيلي مشكل بود تا سر انسان بالا مي رفت بوسيله تك تيراندازي عراقي يا شهيد مي شد و يا زخمي مي شد.

بچه ها دو گروه شدند تعدادي شب كار مي كردند و تعدادي روز كار مي كردند و آنهايي كه در روز كار كردند يا زخمي داشتند و يا شهيد مي شدند ولي طلبه شهيد هم روز كارمي كرد و هم شب كار مي كرد و چون قرار بود از آن منطقه عمليلات شود مي گفت شايد عمليات زودتر انجام شود و خيلي از بسيجيان به او مي گفتند شما هم استراحت كنيد و قبول نمي كرد و مي گفت من خسته نيستم و تا وقتي كه كانال به سنگر ديده باني برسد و شهيد داوود صارمي در حالت كار و فعاليت تبسم داشتند و حدود يك هفته مانده به شهادتش حالتي بسيار معنوي داشتند و مدام شبها نماز شب مي خواند و بعد از نماز ظهر و عصر راز و نياز مي كرد يك شب كه عراقيها متوجه شدند كه ايرانيها دارند بطرف جلو كانال مي زند و آتش سنگيني شب روي بچه ها ريختند و آن شب بسختي تمام شد و رفت ولي چون وظيفه بود انجام مي داديم فرمانده از خمپاره اندازه تيراندازي خواست كه آتش كنند و براي اينكه ما بتوانيم جلو برويم بعد از نيم ساعت درگيري سنگين كم كم عر اقيها از سنگرهاي خود بيرون آمدند و به طرف جلو آمدند و چون آتش سنگين چند نفر از بسيجيان شهيد شدند و از جمله آنها تير آرپي چي كه دواود وقتي ديد كه تير بار چي شهيد شده ،رفت و تيربار را آورد و در سنگر كمين بوديم سريع تيراندازي كرد كه يك آرپي چي عراق خيلي سريع بلند شد و گلوله آرپي چي را به طرف داوود نشانه گيري كرد و هرچه داد و فرياد زديم كه داوود بشنود و به طرف آرپي چي زن عراقي ها تيراندازي كند و نشنيد كه گلوله آرپي چي درست در ران و كمر او رفت و منفجر شد و پا و دست او خيلي در دست ناجور قسمتهاي از او به اين طرف و آن طرف پرتاب شد و بلافاصله افتاد وقتي بالاي سر او رسيديم فقط يا مهدي و يا حسين مي گفت و با وجود زخمهاي ناجور مدام ذكر مي گفت وقتي كه متوجه شديم كه چند تركش به طرف قلب و سينه او رفته و نااميد شديم و خواستم آب به او بدهيم قبول نمي كرد و مي گفت مي خواهم با لب تشنه شهید شوم.

راوی:دایی شهید
منبع:سیستم اطلاعاتی معاونت فرهنگی بنیاد شهید و امور ایثارگران استان لرستان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار